کودکان را با همدیگر مقایسه نکنیم

بعضی وقت ها عادت هایی که ما در زندگی مان داریم، آنقدر با همه ابعاد وجودمان گره خورده اند که حس می کنیم بدون آنها هرگز نمی توانیم ادامه بدهیم و می گوییم ترک عادت موجب مرض است اما بیایید باور کنید ترک برخی عادت ها نه تنها موجب مرض نیست، بلکه می تواند باعث پیشرفت شما و فرزندانتان در زندگی شود. یکی از این عادت های بد که در زندگی خیلی از افراد جاری و عادی است، مقایسه کردن است.

دائم امکانات، داشته ها و نداشته ها و جز به جز زندگی خود را با دیگران مقایسه می کنند. همه دغدغه آنها این است که مدل تلفن همراه، ماشین و سرویس مبلمانشان در مقایسه با دیگری بهتر باشد.

نمی خواهم سراغ ریشه یابی و چرایی این رفتار بروم؛ شاید هم وجود برخی خلاءهای عاطفی و روانی باعث شود جوان ها رضایت مندی خودشان را در داشتن این وسایل بدانند و حس کنند باید از این بابت اقناع شوند اما اتفاقی که می افتد این است که این خانم و آقا که عادت کرده اند زندگی خود را این طور سپری کنند و شبیه دیگری باشند، نقاب به چهره بزنند تا برخی کمبودها و به باور خد ضعف هایشان را بپوشانند و در مقایسه با کسی کم نیاورند، صاحب بچه می شوند. آنها حالا در نقش والد، الگوی بچه ها خواهندشد. این افراد نه تنها این عادت و شیوه اشتباه زندگی شان را به نسل بعد منتقل می کنند، بلکه با مقایسه کردن فرزندشان با بچه دیگران، به او آسیب های جدی خواهندزد.

ما آدم بزرگ ها با این نگرش نادرست حتی در شغلی که داریم هم دچار خطا می شویم. متاسفانه شدت این فاجعه در جایی مشاهده می شود که می بینیم مدارس ما هم الگوی مقایسه و رقابت را رواج می دهند. اصل منحصر به فرد بودن در مدرسه کاملا بی معنا و فراموش شده است. بچه ها مدام با هم مقایسه می شوند، نه با خودشان همه آنها باید به یک شیوه و روش درس بخوانند، امتحان بدهند و خلاصه به هر ترتیبی شده، ضعف یک دانش آموز در درسی خاص به روش های درست و نادرست اصلاح می شود تا او هم مثل بقیه شود.

البته این بحث واقعا مفصل تر از آن است که در این چند خط مطرح شود زیرا مثلا زمانی که معلم ریاضی می بیند کسی در کلاسش او را نمی فهمد، حتی اگر بخواهد، فشار نیاورد و به دانش آموزی بگوید: «تو که زیبا نقاشی می کشی، می توانی خودت را مشغول کنی و از این مساله بگذری. اول از همه والدین با پرخاش فراوان سراغ معلم خواهندآمد که «تو چرا فرزند مرا کنار گذاشتی؟» باید مجبورش می کردی ریاضی را انجام دهد ولو با فشار و تنبیه.»

به علاوه، اگر آموزش و پرورش بخواهد به سمت و سوی درست حرکت کند باید پیش نیازهایی را داشته باشد که هیچ کدام را ندارد؛ مثلا امکانات خاص می خواهد؛ باید شیوه آموزش تغییر کند و زمینه ادامه تحصیل بچه ها فراهم شود و صرفا گرفتن عنوان و مدرک مطرح نباشد. باید با فرهنگ سازی به رشته های کاربردی بها داده شود و به بچه ها القا نشود که مثلا این رشته برای بچه های کم توان است. اطلاع رسانی لازم است و باید آینده شغلی رشته ها تعریف شود که حتی بچه های پرتوان و درسخوان هم به آن رشته ها گرایش پیدا کنند.

اگر ارزش اجتماعی و جایگاه های مشاغل بسیار مهمی که به هنر وابسته است برای خانواده ها معلوم شود، اگر هنرمند و نقاش هم مثل یک پزشک و مهندس بدانند شغل و امکان زندگی با رفاه مناسب را دارند و پایان مشخص و روشنی در انتظار آنهاست، بچه هایی که هیچ علاقه ای به ریاضی و فرمول های شیمی ندارند و استعدادشان در زمینه هنر شکوفا می شود، مجبور نمی شوند زیر بار این تنش در مقایسه نابرابر با دوستان خود قرار بگیرند و بهترین سال های کودکی خود را پای دفتر مشق اشک بریزند و تحقیر شوند.

به نظرم، حداقل آموزش پرورش می تواند این ایده خوب را در چند مدرسه یا منطقه اجرا کند؛ بچه هایی که استعداد هنری خاص دارند، کشف کند، معلمی که بچه ها را شبیه هم نمی کند و ضعف و قوت آنها را در هم نمی سنجد، تشویق و معرفی کند و مدیری را که فقط به فکر آمار قبولی در 4 رشته خاص و شناخته شده نیست و به سلامت روانی دانش آموزانش می اندیشد، برتر بداند و معرفی کند. به هر حال باید از جایی شروع کرد زیرا این ایده های خوب نباید نادیده گرفته شوند. وجود تئاتر و نمایش در مدرسه خیلی مهم است. ما از ایفای نقش به عنوان روش درمانی استفاده می کنیم. بچه ای که جرات مندی را نمی داند و در مدرسه نمی تواند «نه» بگوید، می تواند در نمایش دیالوگ های به خصوصی را تمرین کند.