بورخس؛ مردی که نابینا شد اما جهان را بهتر دید / چرا نابغه ادبیات نوبل نگرفت؟

ریحانه اسکندری: بیستوچهارم اوت، سالروز تولد یکی از پیچیدهترین، تأثیرگذارترین و شگفتانگیزترین چهرههای ادبیات قرن بیستم است: خورخه لوئیس بورخس.
نویسنده، شاعر و متفکر بزرگ آرژانتینی که بدون آنکه هرگز رمانی بنویسد یا مدال نوبل ادبیات را بر گردن بیاویزد، جهان واژهها و داستاننویسی را برای همیشه دگرگون ساخت. او کسی بود که بیناییاش را به تدریج از دست داد، اما در عوض، دیدگاهی روشنتر و ژرفتر از زمان، حافظه، بینهایت و هزارتو به بشریت اهدا کرد.
بورخس معتقد بود که اگر بهشتی وجود داشته باشد، چیزی شبیه به یک کتابخانه است؛ و خود نیز در طول زندگیاش به بزرگترین کتابدار این بهشت خیالانگیز بدل شد. در این گزارش روایی جامع، به گشتوگذاری در زندگی، اندیشهها، شاهکارهای ادبی، فکتهای کمتر شنیدهشده و تأثیر عمیق این استاد بزرگ بر ادبیات جهان و ایران میپردازیم.
کودکی و ریشهها: متولد در آغوش کتابخانه
خورخه فرانسیسکو ایسیدورو لوئیس بورخس آسبدو، در بیستوچهارم اوت سال ۱۸۹۹ در بوئنوس آیرس آرژانتین چشم به جهان گشود. خانواده او ترکیبی از نژادهای اسپانیایی، پرتغالی و انگلیسی بودند. حضور مادربزرگ انگلیسیاش در خانه سبب شد که بورخس پیش از آنکه به زبان مادریاش یعنی اسپانیایی به روانی صحبت کند، زبان انگلیسی را بیاموزد. این دوزبانگی زودهنگام، جهان ادبی او را از همان دوران خردسالی گسترش داد.
پدرش، خورخه گیلمو بورخس، وکیل و استاد فلسفه بود که خود نیز دستی در نوشتن داشت و از همه مهمتر، دارنده کتابخانهای عظیم از آثار کلاسیک جهان بود. بورخس بعدها در خاطراتش نوشته بود که اگر از او بخواهند مهمترین رویداد زندگیاش را نام ببرد، خواهد گفت کتابخانه پدرش؛ چرا که او هرگز از آن کتابخانه بیرون نیامد و تمام جهان برای او بسط و گسترش همان تالار پر از کتاب بود. جوانههای نابغهبودن او خیلی زود سر برآوردند؛ او در سن نه سالگی، داستان کوتاه شاهزاده خوشبخت نوشته اسکار وایلد را از انگلیسی به اسپانیایی ترجمه کرد. این ترجمه آنقدر دقیق و فاخر بود که در روزنامه محلی چاپ شد و همگان گمان کردند کار پدر بورخس است.
سفر به اروپا و پیوند با ادبیات آوانگارد
در سال ۱۹۱۴، درست پیش از شعلهور شدن آتش جنگ جهانی اول، خانواده بورخس به ژنو سوئیس کوچ کردند تا بیماری چشمی پدر را درمان کنند. این سفر، نقطه عطف دیگری در زندگی خورخه جوان بود. او در دبیرستان ژنو زبانهای فرانسوی، آلمانی و لاتین را آموخت. در همین سالها بود که با آثار آرتور شوپنهاور، فریدریش نیچه، شارل بودلر و مکتب اکسپرسیونیسم آشنا شد. فلسفه شوپنهاور، بهویژه ایدههای او درباره زمان و توهمِ واقعیت، بر تمامی ساختار فکری بورخس سایه افکند. پس از پایان جنگ، خانواده بورخس چند سالی را در اسپانیا گذراندند. در آنجا، بورخس به جنبش ادبی اولترائیسم پیوست؛ جنبشی آوانگارد که هدفش زدودن زواید از شعر، حذف استعارههای تکراری و رسیدن به والاترین شکل تصویرسازی بود. هنگامی که بورخس در سال ۱۹۲۱ به بوئنوس آیرس بازگشت، روح جنبش اولترائیسم را با خود به آرژانتین آورد و با انتشار نخستین دفتر شعرش با نام «شور بوئنوس آیرس» در سال ۱۹۲۳، به بازکشف کوچهها، خیابانها، غروبها و هویت شهری زادگاهش پرداخت.
تاریک شدن چشمها و روشنی بینهایت: نابینایی و شغل کتابداری
بزرگترین شوک و در عین حال عجیبترین پارادوکس زندگی بورخس، مسئله نابینایی اوست. او یک بیماری ارثی در شبکیه چشم را از پدرش به ارث برده بود. از دهه سوم زندگی، بینایی او گامبهگام کاهش یافت و تا اواسط دهه ۱۹۵۰، یعنی در حدود پنجاهوشش سالگی، او تقریب بهطور کامل نابینا شد. اما این نابینایی، او را از حرکت بازنداشت؛ بلکه ادبیات او را وارد فاز تازهای کرد. بورخس به جای دیدن جهان بیرونی، به درون حافظه و خیال فرو رفت و داستانها و قصایدش را دیکته میکرد تا مادرش یا دوستانش آنها را بنویسند.
بین سالهای ۱۹۳۷ تا ۱۹۴۶، بورخس به عنوان دستیار در کتابخانه عمومی میگل کانه در بوئنوس آیرس مشغول به کار شد. این دوره برای او همزمان تلخ و پربار بود. همکارانش که او را فردی گوشهگیر میدانستند، نمیدانستند که این کارمند ساده، در ساعات کاری و میان قفسهها، در حال نگارش شاهکارهایی است که جهان ادبیات را تکان خواهد داد. در سال ۱۹۴۶، با روی کار آمدن دیکتاتوری ژنرال خوان پرون در آرژانتین، بورخس که از مخالفان سرسخت تمامیتخواهی بود، مورد خشم حکومت قرار گرفت.
دولت پرون برای تحقیر بورخس، او را از سمت کتابداری برکنار و به عنوان بازرس طیور و خرگوشها در بازار محلی منصوب کرد، اما بورخس بلافاصله استعفا داد. تسلی بزرگ در سال ۱۹۵۵ رقم خورد؛ پس از سقوط پرون، حکومت جدید بورخس را به عنوان رئیس کتابخانه ملی آرژانتین منصوب کرد. او حالا مدیر کتابخانهای با نزدیک به یک میلیون جلد کتاب بود، اما دیگر چشمی برای خواندن آنها نداشت. او این پارادوکس تاریخی را در «چکامه گناهان» به زیبایی سرود و نوشت که تقدیر با استادی بینظیر، همزمان به او هشتصد هزار کتاب داد و شب و تاریکی را.
شاهکارهای بیبدیل و اندیشههای فلسفی
بورخس فرم داستان کوتاه و جستار را به اوج شکوه خود رساند. کارنامه ادبی او پر از آثاری است که مسیر داستاننویسی جهان را تغییر دادند. او در سال ۱۹۳۵ با انتشار کتاب «تاریخ جهانی رسوایی»، نخستین مجموعه داستان خود را عرضه کرد که بازآفرینی تخیلی زندگی دزدان و شیادان واقعی بود و پایهگذار سبک فاکشن و واقعگرایی جادویی اولیه شد. سپس در سال ۱۹۴۴، مجموعه بینظیر «داستانها» را منتشر کرد که شامل درخشانترین داستانهای او مانند کتابخانه بابل، باغ راههای دورشته و پیر منار بود. در سال ۱۹۴۹ مجموعه «الف» به چاپ رسید که نقطهای در جهان را به تصویر میکشید که تمام نقاط دیگر در آن دیده میشوند. او همچنین در سال ۱۹۶۰ کتاب «سازنده» را که مجموعهای صمیمی از قطعات ادبی و اشعار بود و آن را شخصیترین اثر خود میدانست منتشر کرد، و در سال ۱۹۶۷ دانشنامه شگفتانگیز «کتاب موجودات خیالی» را درباره اساطیر ملل به نگارش درآورد.
در میان داستانهای او، «باغ راههای دورشته» داستانی معماگونه و جاسوسی است که یکی از نخستین پیشدرآمدهای نظری به فیزیک کوانتوم و نظریه جهانهای موازی محسوب میشود و زمان را شبکهای بینهایت و شاخهشاخهشده تصویر میکند. داستان «کتابخانه بابل» جهان را به شکل کتابخانهای بینهایت نشان میدهد که پیشبینی دقیق و استعاری از اینترنت و حجم نامحدود دادههای بشری است. داستان «پیر منار، نویسنده دون کیشوت» درباره نویسندهای است که دون کیشوت را کلمه به کلمه بازنویسی میکند و پیشزمینه نظریههای نقد پسامدرن و مرگ مؤلف شد. همچنین داستان «فونِس معجزهگر» به بررسی عذاب داشتن حافظه مطلق میپردازد و نشان میدهد که تفکر نیازمند فراموشی و خلاصهسازی است.

فکتهای شگفتانگیز و ناگفته از زندگی بورخس
یکی از بزرگترین علائم سؤال در تاریخ ادبیات، نادیده گرفته شدن بورخس توسط آکادمی نوبل است. علت اصلی این امر کاملا سیاسی بود؛ چرا که در سال ۱۹۷۶ بورخس به شیلی سفر کرد و از دیکتاتور شیلی، آگوستو پینوشه، مدال افتخار دریافت نمود. این تصمیم سیاسی باعث شد آکادمی سوئد تا پایان عمر او اسمش را از لیست برندگان خط بزند، هرچند بورخس با طنزی رندانه میگفت این یک سنت قدیمی سوئدی است که هر سال او را کاندید میکنند و جایزه را به کس دیگری میدهند.
از سوی دیگر، داستانهای بورخس امروزه در دانشگاههای علوم کامپیوتر تدریس میشوند؛ زیرا مفاهیمی مانند ابرمتن، موتورهای جستجو و پایگاههای داده در آثار او پیشبینی شده بودند. در زندگی شخصی، بورخس بیشتر عمر خود را مجرد و در کنار مادرش زندگی کرد، اما در سالهای پایانی عمر با ماریا کوداما، پژوهشگر و شاگرد آرژانتینی-ژاپنی خود ازدواج کرد که همدم و متولی داراییهای ادبی او شد. بورخس همچنین از شیفتگان سینما بود؛ او در دهه ۱۹۳۰ منقد سینما بود و کارکردهای تدوین سینمایی را وارد ادبیات کرد. فیلمسازان بزرگی چون برناردو برتولوچی و کریستوفر نولان و نویسندگانی چون اومبرتو اکو به شدت تحت تأثیر ایدههای بورخس درباره خواب، زمان و حافظه بودهاند.
بورخس و ادبیات شرق: دلدادگی به حافظ، عطار و خیام
خورخه لوئیس بورخس شیفته شرق و به ویژه ادبیات و عرفان ایرانی بود و از طریق ترجمههای انگلیسی با متون فارسی آشنا شد. او در داستانهایش بارها به افسانه سیمرغ و منطقالطیر عطار نیشابوری اشاره کرد؛ ایده یکی بودن جوینده و مجوی و حلول کل در جزء، مفهوم پایه بسیاری از داستانهای او مانند الف است. بورخس همچنین علاقه فراوانی به حکیم عمر خیام داشت و جستاری درخشان درباره خیام و ادوارد فیتزجرالد نوشت. از نظر او، کتاب هزار و یک شب نیز بزرگترین جوهره ادبیات و یک هزارتوی بینهایت از قصه در قصه بود. در ایران نیز بورخس با ترجمههای مترجمان بزرگی چون احمد میرعلایی، بیژن الهی، کاوه میرعباسی و مانی حقیقی شناسانده شد و آثار او موجی وسیع در میان داستاننویسان ایرانی ایجاد کرد.

سرانجام معمار هزارتوها
در اوایل سال ۱۹۸۶، زمانی که بورخس به بیماری مبتلا شده بود، تصمیم گرفت بوئنوس آیرس را ترک کند و به ژنو سوئیس بازگردد؛ شهری که یادآور دوران خوش جوانی و نخستین کشفیات ادبیاش بود.
او در چهاردهم ژوئن سال ۱۹۸۶ در سن هشتادوشش سالگی در ژنو درگذشت و در قبرستان پلنپاله به خاک سپرده شد. بر روی سنگ قبر او جملاتی به زبانهای کهن حک شده است تا یادآور عشق بیحد او به زبانها و اسطورههای قدیم باشد.
خورخه لوئیس بورخس استاد خلق جهانی بود که در آن واقعیت و خیال به هم میرسند؛ او به ما یاد داد که هر کتاب هزارتویی برای گم شدن و پیدا شدن است و امروز در سالروز زادروزش، ادبیات جهان همچنان در باغی قدم میزند که او راههایش را معماری کرده بود.
۵۹۲۴۴



